با این تکرار پشتِ تکرار، باز چگونه بنویسم و دوباره چه زبانِ با طراوتی تازه کنم؟ راستی کجاست ردّ پای بهارآورش که داغ از بوسه های فرشتههاست؟
کجاست عطر پیکر پاک و رعنایی که مَحرم تر از هر پیراهن است با من و آشناتر از هر سپیدهای است با بلور صبح؟
مردانِ خدا، تاب و قرار ندارند و در صبحگاهِ «انتظار» با فانوس دعای عهدشان، سالهاست که در انتظار آفتاب دوازدهم هستند. آمدنش به معنیِ زندگی دوبارة زمین است. تولدی از نو برای باران و بهار.
پایان دردها و رنجهای مظلومان؛ رویش مجددسلام و صمیمیت، و تکهتکه شدن تندیس خُدعه و دروغ و زور.
وقتی بیاید، منتظران، طعمِ شیرین ایمان را بیشتر از پیش خواهند چشید؛ دستها به آسمان پیوند خواهند خورد و بر سجادهها، شبنم دعا و نماز، زیباتر از همیشه، خواهد نشست. او که بیاید، اکسیژن زندگی، سرشار آرامش و آزادی خواهد بود.
نظرات شما عزیزان:
